مهدي اخوان ثالث را به خاطر ملي گرايي اش دوست دارم ؛ او كه در خيابان زرتشت زندگي مي كرد و نام فرزندش را نيز زرتشت گذاشته بود . با اين همه او از نسل شاعراني بود كه در توهم توطئه مي زيستند و با نگاهي سياسي شعر مي سرودند . سياستي كه دروغ است و فريب مي دهد و آنها را نيز فريب داد . مگر نه اينكه سياستمدار در جستجوي قدرت است ؟ مي خواهد اين قدرت براي رسيدن به آزادي باشد يا براي كسب منفعت شخصي و يا اينكه شهرت. در هر حال شعر سياسي سرودن در آن دوران و مخالف رژيم بودن مد روز بود . ملت ما تجربه انقلاب را نداشت و شاعران و نويسندگان ما در جستجوي آرمان شهري سياسي بودند .
با اين حال او حداقل مانند شاملو نبود كه در هواي برادري و برابري ماركسيستي باشد و وقيحانه بر مليت ايراني بتازد . فردوسي توسي را مديحه سراي شاهان بينگارد و ضحاك ماربه دوش را قهرمان كارگران بخواند . او كه م.اميد تخلصش بود شاعر نااميدي ها بود . شاعر شكست ها . انگار كه هنوز سنگینی همه ي مصيبت هاي ايرانيان را در هنگام حمله يونان وعرب وترك ( مغول ، تركمن ، ازبك ) بر شانه هايش احساس مي كرد:
"مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمني تر زانكه در بند دماوند است ( منظور ضحاك مار به دوش است )
پشوتن مرده است آيا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟
سخن مي گفت سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان
سخن مي گفت با تاريكي خلوت
تو پنداري مغي دلمرده در آتشگهي خاموش
ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد
ستم هاي فرنگ و ترك وتازي را
شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد
غمان قرن ها را مي ناليد
حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد ."
مهدي اخوان ثالث اگر ماندگاري داشته باشد به خاطر ميهن پرستي و ايران دوستي يي است كه در شعرهايش به يادگار گذاشته است . و گرنه جوهره شعري شعرهاي او در مقايسه با سهراب سپهري و يا فروغ بسيار ناچيز است . او در اميد و نااميدي در جستجوي نجات دهندگان موعود زرتشتي مان بود . شايد هم منظورش يكي از خود ما بود . نمي دانم :
"نشاني ها كه مي بينم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست
هزاران كار خواهد كرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد از او بشكوه
پس از او گيو بن گودرز
و با وي توس بن نوذر
و گرشاسپ دلير ، آن شير گندآور
و آن ديگر
و آن ديگر
انيران را فرو كوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند
بسوزند آنچه ناپاكي ست ، ناخوبي ست
پريشان شهر ويران را دگر سازند
درفش كاويان را فره در سايه ش
غبار ساليان از چهره بزدايند
برافرازند "
و هم اوست كه يكي از زيباترين شعرها را درباره ايران مي سرايد . فقط درباره ايران نه . براي ايران و ايرانيان مي سرايد:
ز پوچ جهان هيچ اگر دوست دارم
تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم
تو را اي كهن پير جاويد برنا
تو را دوست دارم اگر دوست دارم
....
هم ارمزد و هم ايزدانت پرستم
هم آن فره و فروهر دوست دارم
گرانمايه زرتشت را من فزون تر
ز هر پير و پيغامبر دوست دارم
سه نيكش بهين رهنماي جهان است
مفيدي چنین مختصر دوست دارم
نه كشت و نه دستور كشتن به كس داد
ازينروش هم معتبر دوست دارم
فري مزدك آن هوش جاويد اعصار
كه ش از هر نگاه و نظر دوست دارم
دليرانه جان باخت در جنگ بيداد
من آن شيردل دادگر دوست دارم
ستايش كنان ماني ارجمندت
چو نقاش و پيغامور دوست دارم
همه كشتزارانت از ديم و فاراب
به دشت و در و جوي و جر دوست دارم
كويرت چو دريا و كوهت چو جنگل
همه بوم و بر ، خشك و تر دوست دارم
شهيدان جانباز و فرزانه ات را
كه بودند فخر بشر دوست دارم
همه شاعران تو و آثارشان را
به پاكي نسيم سحر دوست دارم
ز فردوسي آن كاخ افسانه كافراخت
در آفاق فخر و ظفر دوست دارم
زخيام ، خشم و خروشي كه جاويد
كند در دل و جان اثر دوست دارم
وزان شيفته ي شمس ، شور و شراري
كه جان را كند شعله ور دوست دارم
ز سعدي و از حافظ و از نظامي
همه شور و شعر و ثمر دوست دارم
....
فري آذرآبادگان بزرگت
من آن پيشگام خطر دوست دارم
بر و بوم كرد و بلوچ تو را چون
درخت نجابت ثمر دوست دارم
كهن سند و خوارزم را با كويرش
كه شان باخت دوده ي قجر دوست دارم
عراق و خليج تو را چون ورازرود
كه ديوار چين راست در دوست دارم
هم اران و قفقاز ديرينه مان را
چو پوري سراي پدر دوست دارم
....
نه شرقي نه غربي نه تازي شدن
براي تو اي بوم و بر دوست دارم
جهان تا جهان است پيروز باشي
برومند و بيدار و بهروز باشي
روانش شاد باد!
انيرانيان بدانند اين ملت كه نخستين امپراطوري بشر را بنا نهاده است همچنان زنده است و جاويد خواهد ماند . و فرزندانش چنان به فرهنگ و پيشينه ي پرافتخار خود مي بالند كه ترك بازي و عرب بازي درآوردن هاي فريب خوردگان و طمع ورزان به اين خاك مقدس را نقش بر آب خواهند كرد . حداقل اين ترك بازي و عرب بازي درآوردن ها ، شايد بتواند ما را نسبت به خطري كه در كمين نشسته است آگاه سازد . تلنگري باشد بر خوش خيالي ما .